X
تبلیغات
فرهنگ - اسطوره ی یونان

فرهنگ

مطالعات اجتماعی و فرهنگی

چكيده:

اساطير و داستانهاي يوناني، جايگاه والايي در هنر و ادبيات و تمدن جهان دارند. مي توان اساطير يونان را در الهه‌هاي آن خلاصه كرد. الهه‌هاي يونان هيچ‌گاه به كمال نهايي نمي‌رسند و تناقض و تضاد در شخصيت و رفتار الهه‌ها فراوان ديده مي‌شود و به گونه‌اي، همه‌ي الهه‌ها گرفتار دگرگوني ميان خير و شر و نيكي و بدي گرفتارند. برترينِ داستان‌هاي اساطيري يونان، اديسه و ايليادِ هومر است، كه الهه‌ها در بيشتر داستان‌ها دخالت و شركت دارند. ازجمله در جنگ تروا. يونانيان خدايانشان را به شكل خود مي‌سازند و تصور مي كنند. و رفتارشان نيز مانند يك آدمي است، البته با برتري ناميرايي.

واژگان كليدي: اسطوره- الهه- تروا- يونان- المپي

  

مقدمه:

اسطوره، باور مرد باستاني است. باوري كه نسل ها و نوشته‌ها آن را جاودانه ساخته است.

برخي پديده‌ها در نظر مرد باستاني به گونه‌اي جاودانه واقعي مي‌گردد. او اين واقعيت را به يك عمل مينويي و مافوق طبيعت دلالت مي دهد. انسان كهن با اسطوره به توصيف آنچه كه در اطرافش مي‌گذرد، مي‌پردازد. وآنچه خارج از درك اوست، توجيه مي كند.« اگر در رفتار كلي انسان باستان بنگريم، با شگفتي در خواهيم يافت كه نه چيزهاي جهان برون از نظر او داراي ارزش ذاتي مستقل هستند و نه رفتار و كارهاي آدمي. چيزها و كارها هنگامي ارزش پيدا مي‌كنند و از اين رهگذر واقعي مي گردند كه از يك طريق و يا طريقي ديگر با واقعيتي انباز شوند كه فراتر از آنهاست» [الياده،18،1387].

اساطير به شناسايي وضعيت حاضر در جهان مي‌پردازند و نتيجه به موضعي مينوي ختم مي‌شوند. سال، نماز، آئين‌ها و خلاصه هر چيزي كه در گيتي پديدار مي‌شود، يك نمونه‌ي مينوي دارد و به عبارت ديگر كارها و آئين‌هاي ديني وقتي ارزشمند مي‌شوند كه آگاهانه به تكرار كردارهايي بپردازد كه توسط ايزدان و پهلوانان انجام شده باشد.

«به عبارتي هر چيزي و هرتصوري در جهان داراي دو جنبه است: 1- جنبه‌ي مينوي، 2- جنبه دنيوي. كه مرحله‌ي مينوي به مرحله‌ي دنيوي پيش‌گرفته است. مطابق اين برداشت، آفرينش به سادگي صورتي ثانويه پيدا‌كرده و دوگانه شده‌است و از نظر بندهشنی1 مرحله‌ي مينوي به مرحله‌ي دنيوي پيشي‌ دارد.» [الياده، 21،1387]

كارهاي دنيوي محض مفهوم اساطيري ندارند، به عبارتي هر فعاليت متعهدي باهدفي مشخص، يك آئين محسوب مي‌شود. كارهاي دنيوي در جهان باستان جايگاهي ندارد. اين اعمال تقديس كارهايي هستند كه در آغاز توسط ايزدان و نياكان تقديس شده است. ولي در طي زمان قداست خود را از دست داده و به صورت كارهاي دنيوي صرف درآمده‌اند.

«افسانه‌ها فقط از لحاظ نحوه‌ي پردازش و صورت نهايي كه به خود مي‌گيرد "متاخر" است. اما مفهوم آن همواره ديرين و باستاني است و با اعمال آئيني ارتباط دارد. با اعمالي كه حقيقتي مطلق را كه برين و فوق بشري است، از پيش مسلم مي‌انگارد.» [الياده،42،1387].

در مورد اساطير يونان مي توان گفت كه با توسعه و پيشرفت جامعه‌ي يونان، انسان به منزله‌ي كانون جهان و مهمترين چيز آن مطرح مي‌شود و پس ازتكاپوي انديشه‌هاي والايي قرار مي‌گيرد.افسانه‌ها و اسطوره‌ها را هم مي‌توان به عنوان ادبيات ابتدايي و هم به عنوان دانش ابتدايي در نظر گرفت. اسطوره‌هاي يونان از شهرت و آوازه‌ايي جهاني برخوردارند.

«اين اسطوره‌ها كه تقريباً از سال 755 «پ.م» به صورت مكتوب درآمده‌اند، پرده از جهاني بر مي دارند كه به جهان خود ما مي‌ماند. خدايان، قهرمانان، و توصيف وضع بشري در اين اسطوره‌ها مطابق با شناختي است كه ما خود از رفتار بشر داريم» [روزنبرگ،11،1374].

انسان هايي كه اساطيررا آفريده‌اند از بي‌خودي نفرت داشتند. يونانيان به جادوگري در دنياي پيش و بعد خود توجهي نمي كنند و ستاره‌شناسي در اساطيري آنها جايگاهي ندارد.

«اساطير يونان مي خواهند به ما ثابت كنند كه نژادشان از ديرباز و ازدوران‌هاي بسيار كهن داراي فكر، انديشه و احساس بوده است.»[هميلتون،12،1383].

اسطوره شرح و روايتي است كه به توصيف طبيعت مي‌پردازد و ما مي توانيم اين ويژگي را در اسطوره‌ي يوناني نيز مشاهده كنيم. مثلاً به توصيف چگونگي به وجودآمدن اشياء و موجودات و گياهان و اين درخت و خورشيد و ماه و ستاره و ... مي‌پردازد. اسطوره دانش نخستين انسان هاي باستان است.«اما بسياري از اين اسطوره‌ها توصيف هيچ چيز ويژه‌اي نيست، برخي فقط سرگرمي هاي محض است مانند داستان پيگماليون و گالاتئا نمونه‌هايي از اين نوع قصه‌هاست»[هميلتون،21،1383].

با اين حال داستان‌هاي اساطيري حاكي از طرز تفكر و نحوه‌ي زندگي مادي و معنوي راويان آن است.

طرح مسئله:

تعريف واژه‌ي اسطوره تقريباً پيچيده است. بزرگان و علما آن را به مفاهيم و بامصدرهاي مختلف تعريف مي كنند.

«در لغت‌نامه‌ي دهخدا آمده است كه اساطير جمع اسطور است، به معني افسانه‌پردازي و روايت‌هاي بي‌پايه. در جايديگر مي خوانيم كه اسطوره از كلمه‌ي يوناني هيستوريا به معني كاويدن و جستجو كردن گرفته شده است.» [هميلتون،11،1383].

بسياري از افسانه‌ها، مضامين فلسفي و انديشمندانه و بسياري ديگر حاوي خاطره‌هاي ساده و خيال پردازنده‌ي مردم عادي دوران‌هاي بسيار كهن است كه ريشه‌اي تاريخي دارد و با گذشت زمان و اضافه نمودن شاخ وبرگ بدان به صورت افسانه و وراي صورت عادي و معمولي در آمده است.

«عده اي عقيده دارند كه اعراب پس از غلبه بر روم شرقي و آشنايي با نوشته هاي روميان، كلمه‌‌ي ايتاليايي "ايستورياره" را به معني و به صورت تاريخ يا افسانه‌ي تاريخي در آورده و معرب كرده‌اند. و افسانه‌ها و روايت‌هاي افسانه‌اي تاريخي را اسطوره خواندند»[هميلتون،19،1383].

«گاهي ممكن است لغت در زبان‌هاي مختلف نباشد،اما اگر لغت نيست، خود چيز هست، تنها با اين تفاوت كه با نمادها و افسانه‌ها بازگو‌شده و با شيوه‌اي خاص سامان‌مندي شده است» [الياده،17،1387].

اما اينكه اسطوره‌ها در زندگي مردمان باستاني يونان چه جايگاهي دارند، مسئله‌اي است كه نياز به بررسي دارد. و آيا الهه‌هاي يوناني چگونه‌اند؟ به راستي معناي اصلي اسطوره كدام است؟ و اسطوره‌ها ريشه‌ي واقعي دارند و يا آميخته‌اي از تخيل و واقعيت اند؟ چرا يونان منبع بهترين وزيباترين اسطوره‌هاست؟......

 

اسطوره هاي يوناني:

در اساطير يونان باستان نابخردي جايگاهي ندارد و اعمال غيرمنطقي كه به گونه‌اي هراس نابهنجار بيانجامد، يافت نمي‌شود. در اسطوره‌ي يونان باستان ستاره‌شناسي كه دربابل باستان رايج بود ديگر اعتباري ندارد و اين انديشه كه ستارگان بر زندگي انسان تاثير مي‌گذارند، به چشم نمي خورد. جادوگري در اساطير يونان تاثير و نفوذي نداشته است.

كاهنان آن گونه كه بر فرهنگ و داستان‌هاي سرزمين هاي ديگر متاثر بوده‌اند، در اسطوره‌هاي يونان هيچ مرتبت و ارزشي ندارند.

«ارواح كه در سرزمينهاي ديگر نقش گسترده و هراس‌انگيزي ايفا مي كنند در هيچ داستان از داستان‌هاي يونان نمي‌آيند و بر زمين ظاهر نمي‌شوند. يونانيان از مرده نمي‌ترسند و آنگونه كه اوديسه آنها را مردگان رقت برانگيز مي‌نامد.» [هميلتون،19،1383].

هنر يونان يك هنر كمال است كه سعي در رسيدن به زيبايي و شكوه دارد. همچنان كه اسطوره‌نويسان نيز دنياي هراس‌انگيز را به دنيايي پر اززيبايي دل كردند. آنها خدايانشان را نيززيبا تصور مي كردند و بر خلاف مصريان، يونانيان خدايانشان را به شكل و شمايل خودمي ساختند.

«خدايان يوناني حتي در زمين نيز فوق‌العاده جالب توجه بودند و انسان گونه مي نمودند. آنها به صورت مردان و دوشيزگانِ جوان به جنگلها و درختزارها، رودخانه ها و درياها مي رفتند و با زمين زيبا و آبهاي درخشان سازگار و دمساز مي‌شدند» [هميلتون،15،1383].

يوناني‌ها خدايان جانور چهره نيز داشتند. ساتيرها يعني خدايان جنگل به شكل بز و انسان هستند، يا سنتورها يا موجودات ديو-آدم كه نيم انسان و نيم اسب بودند.

«هرا را اغلب گاو چهر مي خواندند و گويا اين صفت را بدان جهت به وي دادند كه وي درطول قرون و اعصار چهره‌ي خود را از گاو آسمان تا ملكه‌ي انسان چهره‌ي ملكوت تغيير داده است» [هميلتون،20 ،1383].

در داستان‌ها ، هيولا‌ها هميشه به دست قهرمانان شكست مي خوردند و مغلوب آنان مي‌‌شدند. به تدريج تغييراتي در اين خدايان پديد آمد و متحول شدند، اما هيچ‌كدام به تكامل واقعي دست نيافتند. الهه‌گان نقش بسيار گسترده اي در اساطير يونان دارند و در همه‌ي زندگي بشر دخالت مي كنند. راهنماي اويند و گاهاً او را به دام بلا مي‌كشانند، اسطوره هاي يونان را ميتوان در الهه‌هاي آنها خلاصه كرد. اما اين الهه‌ها فقط اندكي كاملتر از انسان ها بودند وبه طرز غيرقابل قياسي زيباتر و نيرومندتر و البته جاودانه‌ هم بودند.

 الهه هاي يونان:

«يونانيان معتقد نبودند كه خدايان كائنات را آفريده‌اند، بلكه بر عكس كائنات خدايان را آفريده‌اند. آسمان و زمين پيش از به وجود آمدن خدايان شكل گرفته‌اند.آسمان و زمين پدرو مادر بودند، تيتان‌ها فرزندان آنها و خدايان ديگر نوه‌هايشان.»[هميلتون،29،1383].

الهه‌هاي يونان در تمام زندگي آدمي دخيل هستند و همواره زندگي وي راتحت تاثير قرار ميدهند. به بشر ياري مي‌رسانند ويا وي را از رسيدن به اهدافش بازمي‌دارند. يونانيان خدايان خود را تقديس مي‌كنند و از آنها ياري مي‌جويند و آنها را مي‌توان در تمام داستان‌ها و رويدادهايشان ديد. عشق و نفرت و حسادت و غرور، در رفتار الهه‌گان نيزديده مي‌شود، همانند بشر و برانگيزنده‌ي رفتار اينان است. اين تناقض و تضاد در همه‌ي جنبه‌هاي رفتاري الهه‌گان وجوددارد و آنها را تحريك مي‌كند.

زئوس خدايان نخستين را نابود مي‌كند و و به همراه برادران و خواهران و فرزندانش بر دنياي آدمي حاكم مي‌شود. اين الهه‌ها نيز ناراحت مي‌شوند، شادي مي‌كنند و هيچ‌كدام به كمال نمي‌رسند. مي‌توان گفت اين الهه‌گان براي زندگي بهتر بشر ساخته‌ و پرداخته شدند و توجيه آنچه كه در اطراف و جهان پيرامون مي‌گذرد. مثلاً يونانيان معتقدند چون پرسفونه فقط سالي يكبار از جهان برون بر زمين مي‌آيد، بهار آغازمي‌شود ويا هر چيز ديگر. زئوس از آدميان توقع دارد بر پايه‌ي قانوني نانوشته، رفتاري شايسته با خدايان داشته باشند.

«هنگامي كه هايدس، برادر زئوس، پرسفونه را مي‌ربايد، ديميتر همان وضعيت اسفناكي را دارد كه هر مادري در هنگام ازدست دادن دختر عزيزش دارد. هراكلس كه روميان اورا هركول مي‌‌گويند، پر آوازه‌ترين قهرمان يونان است. توفيق او چنان عظيم است كه حتي امروزه نام او باتمامي كارهاي بزرگ كه بشر با آن روبروست، گره خورده است» [روزنبرگ،12،1374].

اينان اعتقاد دارند كه آفرينش‌ جهان ازيك نكته شروع‌شده و سپس از آنجا به نقاط ديگر منتشر شده است. در تلموذ آمده است كه آفرينش جهان از صيهون آغازشده است. همچنين ايرانيان قديم معتقدند كه اهورامزدا، كيومرث و گاو يكتا را در مركز زمين خلق كرده است.

«سوزهاي مخاطره‌انگيز پهلوانان براي بدست‌آوردن چيزهاي شگفت و جادويي و سرگرداني درتپه ها، پيچ ولاخ‌ها و دشواريهايي كه سالك در پي يافتن راهي به خود به مركزهستي خويشتن با آنها مواجه مي‌شود، همه دشوارو پرخطرند»‍[الياده،31،1387].

از جمله‌ي اين سفرهاي رسيدن به خويشتن را ميتوان در پشم زرين، سيبهاي طلايي، نوشدارو، .... مشاهده كرد. اين الهه‌گان گاه از خود براي ديگران مي‌گذرند، مثل آشيل و آگاممنون درميان يونانيان و هكتوردر ميان اهالي تروا مي بايست ميان خواسته هاي شخصي خويش و نياز مردم يكي را بر گزينند.

« روميان خدايان و اسطوره‌هاي يونان را تقليدكردند. ويرژيل در بزرگداشت آگوستوس سزار و پايه‌گذاري روم ،داستان اسطوره اي خويش "آنه‌ايد" را نوشت. آنه‌ايد اندكي پس از پايان ايليادِ هومر آغازمي‌شود و ماجراهاي آنه‌ايس، قهرمان مردمان تروا را بازگو مي كند. از آنجا كه ويرژيل درنوشتن داستان‌هاي خويش از حماسه‌هاي هومر تقليد كرده بود؛ جالب است كه آثار اين دو نويسنده‌ي بزرگ را ، به ويژه مفهومي را كه هريك از قهرمانان در نظر دارند، با هم مقايسه كنيم»[روزنبرگ،14،1374].

آفرينش خدايان:

« آفرينش درميان يونانيان از جامعه‌ي مادرسالار كه در آن مهمترين ايزدان زنان‌اند به جامعه‌ي پدرسالار كه در آن مهمترين ايزدان مرد‌ان‌اند،انتقال مي‌يابد.» [روزنبرگ،16،1374].

همان‌گونه كه نسل انسان تغيير و تحول پيدا مي كند،نسل الهه‌گان نيز به مرور دگرگون مي‌شود. درهنگام هجوم قبايل عصر مفرغ به يونان، مردم آن سرزمين كشاورز بودند و باروري زمين اهميت بسياري برايشان داشت، ايزد بانوي بزرگ مي‌پرستيدند و نيز اعتقاد به داشتن فرزندان بسيار براي تداوم قبيله‌ مهم بود. بدينسان مي‌‌پنداشتند ميان توانايي زن در زادن فرزند و توانايي زمين درتوليد گياهان رابطه‌ي ويژه اي وجود دارد. بنابرآن روان زمين مادينه پنداشته مي‌شد و ايزدان بزرگي هم كه يونانيان نخستين مي‌پرستيدند، مادينه بودند.

«هنگاميكه اورانوس فرمانرواي جهان مي گردد، زنان كاهن ايزد بانوي بزرگ يا ايزد بانوي مادر در مذاهب زن محور پادشاه روحاني را مُثله مي كردند، كرونوس پسر اورانوس پدرش را قطعه قطعه كرد. يونانيان نخستين كه خون اورانوس را سرچشمه‌ي اصلي باروري زمين مي‌پنداشتند،ازخون او بهره مي‌گرفتند تا از خاك ميزان محصول بيشتري بردارند، در جامعه‌ي مادرسالار، پسران بيشتر به مادران وفادارند تا به پدران.» [روزنبرگ،18،1374].

در زمان فرمانروايي اورانوس جامعه‌ي مادرسالار ايزدان به جامعه‌ي پدرسالار در حال انتقال است و در زمان زئوس اين انديشه كامل شكل مي‌گيرد.

بطور كلي مي توان نسل خدايان يوناني را بدين‌گونه دسته‌بندي كرد:

«نسل نخست: گايا: نخستين ايزد بانوي بزرگ يا ايزد بانوي مادر در اسطوره‌هاي يوناني، كادر زمين كه منشاء تمامي زندگي است.

اورانوس: پسر و شوهر گايا،فرمانرواي آسمان.

نسل دوم: فرزندان گايا و اورانوس، شامل گيگانت‌هاي يكصددست، سيكلوپ‌ها، تيتان‌ها، كرونوس،زئوس، رئا، هليوس، سلنه، تميس، اتلس، پرومتئوس، اپي‌متئوس.

نسل سوم: خدايان يوناني- فرزندان كرونوس و رئا» [روزنبرگ،19،1374].

حال به توضيح مختصري درباره‌ي اين خدايان اصلي مي‌پردازيم:

گايا: گايا همان يكي از اشكال‌ "گي" است. گي مادر يا الهه‌ي است كه پشتيبان ازدواج است. و همچنين مادر زمين. وي راهمچنين باني روياها و نگهدارنده‌ي رشد گياهان وكودكان و كودكان مي دانستند.

اورانوس: «تجسم و خداي آسمان‌ها، كهنترين خداي يونان باستان و نخستين فرمانرواي هستي در كيهان شناسي نخستين يوناني. او ازنظر سلسله‌ي انساب خدايان، پسر گي و برادر پونتوس است. او با مادرش گي ازدواج كرده است» [ديكسون‌كندي،113،1385].

گيگانت‌هاي يكصد‌دست: «نام ديگري براي تيتان‌ها، فرزندان گي و اورانوس كه در تيتانوماخيا، در برابر خدايان اولومپيايي شركت جستند. آنها موجوداتي غول مانند بودند كه دم مارداشتند. در جنگ با خدايان اولومپوس، سرنوشت هركدامشان رقم خورد» [ديكسون كندي، 330،1385].

سيكلوپ‌ها: « در حاليكه سيكلوپ‌ها را فرزندان اورانوس و گي مي‌دانند، هدفشان متفاوت است. هسيود آنها را تيتان مي نامددرحاليكه هومر آنها را چوپاناني يك چشم توصيف مي كند. كه در سيسيل مي‌زيستند»[ديكسون‌كندي،274،1385].

تيتان‌ها: تيتان‌ها بچه‌هاي غول گي و اورانوس بودند كه 12عدد هستند. و به نام‌هاي گوناگون خوانده مي‌شوند. آنها ايزدان و ايزدبانوان نخستين هستند كه پيش از خدايان اولومپوس تحت رهبري زئوس بودند. «كرونوس، جوانترين تيتان‌ها، برادر اورانوس و گي و شوهر رئا و پدر دمتر، هرا، هادس، هستيا، پوزئيدون و زئوس بود. كرونوس، اورانوس را از فرمانروايي با اخته‌كردن اوبا يك داس و سنگ چخماق كه پدرش بدو داده بود، سرنگون كرد. قطرات خون او بر زمين مادر ريخت و او نيز سه ادينو به نام‌هاي الكتو، يسيفونه، و مگايرای2 خشمگين را بدنيا آورد. از قطرات خون كه به دريا ريخت، آفروديته متولد شد» [هميلتون،31،1383].

كرونوس همواره از نفرين پدرش اورانوس و مادرش گي مي‌ترسيد كه مبادا يكي از فرزندانش وي را سرنگون سازد. بنابراين هركدام از فرزندانش راكه متولد مي‌‌شد، مي‌بلعيد. در هنگام تولد زئوس، رئا كه ديگر خسته شده بود، به جاي زئوس سنگي به وي داد. بعد از آن زئوس در كرت باليد و رشدكرد. و با همكاري رئا با پدرش جنگيد و ديگر فرزندان را نيزاز شكم او بيرون كشيدند و او را از تخت خدايي به زير انداختند.

«ديگر خدايان تيتان بزرگ عبارتند از: اوسه‌آن يا آقيانوس، رودخانه‌اي كه مي‌پنداشتند دنيا را دور مي زند و و همسرش تتيس.»[هميلتون،192،1383]. «تتيس با پلئوس نيز ازدواج كرده بود و آشيل فرزند آنان بود كه تتيس مي كوشيد او را روئين تن سازد. وي آشيل را درآب هاي رود استوكس فرو برد. پاشنه‌ي او كه در دست تتيس بود بيرون ماند و تنها نقطه‌ي آسيب‌پذيري شد كه او داشت.» [ديكسون‌كندي،192،1385]. بعدها آشيل درجنگ تروا به دست پاريس كشته شد،با ضربه‌اي‌ كه وي به پاشنه‌ي آشيل زد.

« غيراز اوسه‌آن وآقيانوس، هيپريون پدر خورشيد، ماه و سپيده‌دم و نيموزينه يا منموزينه كه حافظه معني مي دهد و تميس كه معمولاً آن را عدالت ترجمه مي‌كنند، پاپتوس كه به خاطر پسرانش اتلس كه دنيا را به شانه‌هايشان نگه مي داشتند و پرمتئوس كه ناجي نوع بشر بود،شهرت و اهميت يافته است.» [هميلتون،32،1383].

در مورد چگونگي آفرينش و پيدايش تيتان ها مي توان گفت كه در هنگام خلاء آغازين كه كياس ناميده مي‌شد، نخست سه موجود جاودانه پديدآمد: گايا يا مادر زمين و تارتاروس كه بر قسمت‌هاي جهان زيرين فرمانروايي داشت. و اُرِس (عشق) كه زيبايي فوق‌العاده داشت.

« گايا يا گي به تنهايي و بي آنكه كس را دست به هم گزيده باشد، اورانوس را زائيد و اورا جفت خويش گردانيد. تاپيرامون او را از هرسويي فرا گيرد و زيست‌گاهي براي موجودات جاودانه فراهم آورد. از آن پس اوريا(كوهها) پونتوس(درياها) را آفريد.» [روزنبرگ،23،1374].

نخستين فرزندان جاودانه‌ي اورانوس و گايا،سه تن گيگانت بودند و فرزندان بعدي سه تن سيكلوپ بودند. اورانوس فرزندانش را از مادرش مي‌گرفت و آنها را دست و پا بسته به ژرفاي هستي گايا، يعني زمين پرتاب مي كرد. هر كودك پس از 9 روز و 9 شب به محل فرمانروايي تارتاروس مي‌رسيد. گايا از كرده‌هاي شوهرش برآشفت. فرزندان جاودانه‌ي بعدي گايا و اورانوس، سيزده‌تن تيتان بودند. اين تيتان‌ها و فرزندانشان كهن‌ترين نسل خدايان يونان گرديدند.

تقريباً تمام پسران اورانوس از او در هراس بودند و ازمادرشان فرمانبرداري مي كردند. اما كرونوس روحيه‌ا‌ي متفاوت از ديگران داشت.« گايا داس عظيم ساخته‌ از سنگ آتش‌زنه را به كرونوس سپرد. چون شب فرا رسيد، اورانوس بر كرانه‌ي دريا به همسرش پيوست، آنگاه كرونوس برخاست و با داس عظيم سنگي ضربه‌اي بر پيكر پدرش فرود آورد. گايا ازخون اورانوس موجودات هولناك ديگري نيز آفريد كه تنها به نام گيگانت‌ خوانده مي‌‌شدند» [روزنبرگ، 25،1374].

كرونوس: پسر اورانوس و گي است. كه پدرش را از سرير خدايي به زير كشيد.

رئا: همسر كرونوس و دختر اورانوس و گي و خواهر كرونوس، اوكئانوس، هوپريون، پاپتوس، تميس، تتوس منموسونه.» [ديكسون‌كندي،225،1385]. رئا باهمكاري پسرش زئوس، كرنوس راكشتند و كودكاني را كه وي بلعيده بود را دوباره بيرون كشيدند.

هليوس: «خداي باستان و نماد خورشيد- خداي همه‌نگر روشني كه هر روز بر ارابه‌ي زرينش بر پهنه‌ي آسمان مي‌راند. زماني‌كه زئوس، پوزئيدون و هادس تصميم گرفتند فرمانرواي آسمان، زمين و جهان فرودين شوند،هليوس حضور نداشت. براي جبران ناديده گرفتنش، زئوس به هليوس جزيره‌ي تازه برآمده‌ي رودس را جايزه داد كه حامي آن شد و پرستش او در آنجا رونق گرفت» [ديكسون كندي، 409،1385].

سلنه: «ايزد- بانوي ماه. هر شب پس از استحمام، ردايي درخشان در بر مي‌كندو ارابه‌اش را درآسمان مي راند، همانگونه كه هليوس در روز چنين‌كاري مي‌كند» [ديكسون كندي،268،1385].

تميس: « تجسم قانوني، نظم و دادگري. يكي از تيتان‌ها، از دختران اورانوس و گي. او همسر دوم زئوس بود. او را با آن كه تيتان بود، در اولومپوس به سبب فرزانگي و عاقبت‌انديشي بسيار گرامي مي داشتند. كار وي، خانه‌داري براي خدايان و سرگرم‌كردن زئوس بود.» [ديكسون‌كندي، 211،1385].

اتلس: «نام او به معناي "تلاش‌بيشتر". و وظيفه‌اش به روايت هزيود مجازاتي براي رهبر تيتان‌ها بود كه بر خدايان شوريدند و نگاه‌داشتن آسمان بر روي شانه‌هايش پاداش اوست. به روايت هومر او موجودي دريايي بود كه از ستون‌هايي مراقبت مي‌كرد كه آسمان و زمين را از هم جدا مي‌ساختند.» [ديكسون‌كندي، 90،1385].

پرومتئوس: « اخلاقي‌ترين و باهوش‌ترين فرد تيتان‌ها، آن كه انسان را از خاك رس ساخت.» [روزنبرگ، 19،1374].

اپي‌متئوس: « به معني "پس – انديشه". هويت مادرش روشن نيست. اما گمان مي‌رود كه يك پري دريايي به نام كلومنه باشد. كه اتلس رانيز از پاپيتوس به دنيا آورد.» [ديكسون‌كندي، 90،1385]. « وي برادر پرومتئوس و شوهر پاندورا نخستين زن است.» [روزنبرگ، 19،1374].

نسل سوم خدايان يوناني كه فرزندان كرونوس و رئاهستند. : زئوس، پوزئيدون هايدس، هرا، ديميتر، هستيا

فرزندان جاودانه‌ي زئوس: آپولون، آتنا، آفروديت، تقديرها: لكوتو و لاخسيس و آتروپوس كه همانا طول عمر انسان را تعيين ميكنند. آرس، هنايستوس،پرسفونه، هرمس.

خدايان اولمپ نشين:

ازميان خداياني كه جانشين تيتان‌ها شدند، 12 اولمپ نشين را مي‌توان ياد كرد. اينان فرزندان جاودانه‌ي زئوس بودند و بدان سبب بديشان اولمپي يا اولمپ نشين مي‌گفتند كه كوه اولمپوس يا اولمپ منزل‌گاه و كاشانه‌شان بود.

« در كهن‌ترين حماسه‌ي يونان، ايلياد، اين اعتقاد وجوددارد كه اولمپ در منطقه‌ي اسرارآميز و ناشناخته‌ و بالاتر از تمام‌كوه‌هاي موجود دنيا قرار داشت. هومر پوزئيدون را بر مي انگيزد كه وي بر دريا فرمان مي راند، هادس برمردگان و زئوس بر ملكوت اعلا ولي اولمپ تحت اختيار اين سه خداوند است.» [ هميلتون، 31،1383].

دروازه‌ي ورودي به كوه اولمپ و جايگاه خدايگان در بسيار بزرگي بود كه فصلها، ابري بر در آن قرار ميگرفت. خدايان در آنجا زندگي مي‌كردند و بسيار خجسته و پربركت بود. و به قول هومر هيچ باد يا طوفاني آرامش اولمپ را بر هم نمي‌زد. هميشه آرام و اسرارآميز جلوه مي‌كرد. و سپيدي درخشان خورشيد بيدريغ بر درو ديوارش مي‌تابيد.

دوازده المپ نشين خانواده‌اي خدايي بودند: 1- اولين آنها زئوس يا ژوپيتر است. 2- پوزئيدون(نپتون). 3- هادس(پلوتو). 4- هستيا(وستا). 5- هرا(جونو يا جونون) 6- آرس( مارس). 7- آتنا(مينروا). 8- آپولو 9- آفروديت(ونوس). 10- هرمس(مركوري). 11- آرتميس(ديانا) 12- هفااِستوس يا ولكان

زئوس:

زئوس خداي باران بوده‌است. زيرا يونان به باران احتياج وافري داشته است. و خداي خدايان بايد خدايي مي بوده كه مي‌توانست آب گرانبهاي زندگي را به پرستندگان خود بدهد. زئوس معيار و درك مشخصي از الگوي خير و شر و يا نيكي و بدي است. و اين تناقض به تمامي در شخصيت وي جلوه‌گر است. عدالت نيز همگام و همپاي زئوس شده است.

« زئوس كساني را كه پيمان مي‌شكنند به كيفر مي‌رساند. او از هر عمل ناپسند و ناروايي در حق مردگان خشمگين مي‌شود و به پريام آن هنگام كه در برابر آشيل زبان به ندبه گشود،ياري مي‌رساند. درداستان اوديسه وي به تكامل و والايي بيشتري دست يافته است.»[هميلتون،21،1383].

« هزيود3 رعيتي كشاورز بودو دردنياي نداري و بينوايي مي‌زيست. مي‌دانست كه فقرا و ندارها بايد خدايي عادل داشته باشند. او چنين مي گويد: ماهيها و جانوران و مرغان هوا يكديگر را مي خورند، امازئوس عدالت را به انسان داده است. وقتي زئوس بر تخت شهرياري مي‌نشيند،عدالت نيز در كنار وي مي نشيند.»[هميلتون،23،1383].

زئوس با برادرنش براي تقسيم دنيا بين خود قرعه‌كشي مي كنند. دريا به نام پوزئيدون و دنياي زيرين به نام هادس مي‌افتد. اما زئوس به فرمانروايي مطلق و كل بدل مي‌شود و به قدرت تام مي‌رسد.

« از ويژگي‌هاي دارندگي زئوس عصاي اقتدار، آذرخش و عقاب كه نماينده‌ي پيروزي اوست،در يك دست و نيز سينه- سپرش كه يك سپر مقدس ازپوست بز است كه نشان ابر آذرخش‌دار به شمار ميرود.»[ديكسون كندي، 257،1385].

زئوس با قدرت و عظمتش نه داناي كل بود و نه توانا و متعادل. او همانند خدايانديگر فريفته مي‌شد و شايد هم شكست مي خورد. « گهگاه سخن ازاين مي‌رود كه قدرت مرموز و اسرارآميز يعني سرنوشت و تقدير از زئوس نيرومندتر بوده‌است. هومر هرا را بر مي انگيزد با لحن سرزنش آميز از او بپرسد كه آيا مي تواند انساني را كه تقدير به مرگ محكوم كرده‌است دوباره زنده كند يا نه؟»[هميلتون،31،1383].

زئوس نماد عاشق‌پيشگي است. اوزنان بيشماري را عاشق بود و به همسرش هرا خيانت مي‌كرد. اماچرا بايد فرمانرواي كل اينگونه شخصيتي داشته باشد؟ در پاسخ مي توان گفت كه زئوس آميزه‌اي از تمام خدايان است. او با فرمانروا و خداي هر شهري ادغام مي‌شد و زنان را به همسري بر مي‌گزيد. با دقت در شخصيت و مقام زئوس مي‌توان او را داراي اُبهت و شكوه ويژه‌اي درنظر گرفت. اما اين پستي و دنائت شخصيت او و همچنين بزرگي و بزرگواري زئوس هميشه همراه او بوده‌است.

«دودونا درسرزمين درخت بلوط معبد و پرستگاه او بود. صداي به هم سائيدن برگ‌‌هاي درخت، وسيله‌ي ابلاغ پيام او بود. و كاهنان آن را تعبير و تفسير مي كردند» [هميلتون،33،1383].

« معمول است كه زئوس را جاودانه بدانند زيرا تنها اين‌كار براي يك ناميرا ممكن نيست. اما در كرت باوري هست كه زئوس را ميرا مي داند و مي گويد كه وي در كوه يوكتاس كه از زاويه‌اي خاص به شكل كلاهخود جنگجويان به نظر ميرسد به خاك سپرده شده است.» [ديكسون كندي،261،1385].

زئوس را معمولاً نشسته بر تخت و يا قدم‌زنان و آذرخشي دردست تصور مي كنند.

«ژوپيتر زن و شوهر آسمان است. از ازدواج مقدس آنان و از آميزش جاودانه‌شان، بدون وقفه آب و آتش خلق مي‌شود و نيز زمين و هوا، شب و روز، تيتان‌هاي مغرور و خدايان تعبيرناپذير و نطفه‌ي شناور مردان.» [سكوره،58 ، 1379].

هرا(جونو يا جونون):

« هرا دختر كرونوس و رئا، خواهر پوزئيدون ، زئوس و هادس، دميتروهيستا. وي را به سان خداي شهبانوي آسمان‌ها وايزدبانوي قدرت و ثروت مي دانستند. و پشتيبان ازدواج و در مجموع حامي زنان بود.»[ ديكسون كندي، 384،1385].

هرا همسر و خواهر زئوس بود و به معناي واقعي كلمه تنها ايزد- بانوي متاهل در ميان خدايان اولمپيايي است. او حامي زنان شوهردار بود. ولي حسادت نسبت به همسران و معشوقه‌هاي زئوس از شخصيت وي نمودار است.

« اگر نفرت اين الهه از مردم تروا نبود، به خاطر آن كه الهه ديگري را از او زيباتر و برتر و بهتر دانسته بودند، جنگ تروا با عقد يك صلح شرافتمندانه به پايان رسيده بود.» [هميلتون، 34،1383].

در يك داستان بسيار مهم يعني در جستجوي پشم طلائي، برخلاف داستان‌هاي ديگر او حامي و بزرگوار و گشاده دست پهلوانان است. با وجوداين در همه‌جا و در همه‌ي خانه ها مورد احترام است. او الهه‌اي بود كه زنان شوهردار در طلب كمك به او روي مي‌آوردند. « او گاو ماده و طاووس را مقدس مي‌دانست و آرگوس شهر مورد علاقه‌اش بود»[هميلتون، 34،1383].

او خاطر‌ه‌ي‌ ايزد بانوي زمين پيش- اولمپيايي است. كه ازدواجش با زئوس نموداري از نظام اسطوره‌اي هند و اروپا دارد كه مادر زمين مونث و آسمان خدا مذكر است. « وصلت هاي آييني پيش از ازدواج، دربرخي ازشهرهاي يونان باستان، پيش از پيدايش افسانه مربوط به رابطه‌ي زئوس با هراست كه براي توجيه برخي از مراحل كار بزرگ خلقت ساخته و پرداخته شده‌است. به عبارتي در يونان باستان، زناشويي را تقليدي مي دانستند از پيوند نهايي زئوس با هرا» [الياده، 38،1387].

پوزئيدون(نپتون):

او فرمانرواي درياها بود و برادر زئوس، و از نظر مقام پس از زئوس قرار داشت. « خداي آب شور و شيرين كه در سفرهاي دريايي به ويژه، مورد استغاثه قرار مي‌گرفت، روميان او را با نپتونه برابر مي دانستند. به نظر او با خداي آرياييهاي مهاجر به يونان يكي باشد. همسرش ايزد‌بانوي زمين بعدها به ديمتر بدل شد» [هميلتون،34،1383].

پوزئيدون بزرگترين پسر كرونوس بود كه او رابلعيده بود، اما به حيله‌ي رئا و زئوس آزاد شد. پوزئيدون مقامي فروتر از زئوس داشت. اما با حيله‌ي هرا او را به زنجير كشيد. مدتي زئوي دربند بود اما تتيس و بره زئوس او را آزاد كردند و هرا را زئوس از پاشنه‌ي پايش بر روي آتش نگهداشت و آپولون و پوزئيدون را به بردگي نزدشاه لديوُمدون فرستاد.

« يونانيان ساكن هر دو سوي درياي اژه دريانورد بودند و خداي درياها براي آنها اهميت فراواني داشت. در جنگ تروا پوزئيدون طرف يوناني ها را گرفت. پوزئيدون كاخي در زير دريا داشت ولي بيشتر در اولمپ مي‌زيست. او بر طوفان و هواي آرام فرمان مي‌راند. هرگاه سوار بر كالسكه‌ي زرينش برسطح درياها مي‌راندف غرّش امواج فروكش مي‌كرد و سكوت برقرار مي‌شد و از پي چرخ‌هاي گردان كالسكه آرامش مطلق فضا را در برمي‌گرفت»[هميلتون، 35،1383].

او را زمين لرزان نيزمي‌خوانند. وي هم با وزا و هم با اسبان مرتبط بود. و به انسان آموخت كه چگونه اسب را رام كند. و از اين رو پشتيبان مسابقات سواركاري است. پوزئيدون وآپولون هر دو عاشق خواهرشان هستيا بودند، ولي او نزد زئوس سوگند خورده بود كه هميشه باكره بماند. پوزئيدون نيز مانند خدايان ديگر بارها عاشق شد و ازدواج كرد.

«او را هميشه در حال حمل نيزه‌ي سه شاخه‌اش مي‌ديدند كه سه سرنيزه داشت و با آن به هر چيزي كه مورد نظرش بود مي‌زد و آن را از جا تكان مي‌داد و در هم مي‌شكست.» [ديكسون‌كندي، 175،1385].

در زمان سفر افسانه‌اي اوديسئوس پس از جنگ تروا، او و 12 همراهانش در غار پولوخموس پناه گرفتند. پولوخموس سپر پوزئيدون بود و چون اوديسئوس او را مست كرد و تنها چشمش را در آورد،از غار گريختند و درادامه‌ي راه گرفتار خشم پوزئيدون شدند و كشتي آنها به كرات دچار شكستگي شد.

هادس يا پلوتو:

«سپر كرونوس، رئا و برادرش پوزئيدون، زئوس، ديمتر، هستيا و هرا. يكي از 12 المپ‌نشين و نامش به معني نامرئي است كه كاملاً مخالف با برادرش زئوس كه بنظر ميرسد نامش روشنايي روز معنا مي دهد. هادس نيز دركودكي توسط پدرش كرونوس بلعيده شده بود ولي به حيله‌ي زئوس آزاد گشت»‍ديكسون‌كندي،382،1385].

هادس خداي سنگدل و بي رحم جهان فرودين است. و ماهيتي پليد دارد. يونانيان او را به نام پلوتو يا پلوتون به معني ثروت و دارندگي است مي‌شناسند. و هادس از همه‌ي گوهرها و فلزات گرانبها در زمين دارد. « در نيمه‌ِ دوم قرن شانزدهم با سرازيري طلا و نقره و اكتشاف از معادن آمريكا و اروپا به اسپانيا، عصر طلايي رنسانس شروع مي‌شود وپلوتون الهه‌ي ثروت اقامتگاه زيرزميني خود را ترك مي‌كند و دون كيشوت به جنگ با آسياب‌هاي بادي كه مظهر قرون وسطايي كاتوليك هستند مي‌رود. پلوتون الهه‌ي دوزخ و ثروت در زير زمين زندگي مي‌كرد و ارواح مردگان براي عذاب به انجا رهسپار مي‌شدند.» [نوع‌پسنداصيل، 37،1379].

برخي او را با يك چوبدستي و كلاهخودي بر سر تصوير مي‌كردند. هادس از زئوس اجازه خواست تا با دختر ديميتر، پرسفونه ازدواج كند اما او اجازه نداد. هنگاميكه پرسفونه گل مي‌چيد،او را فريفت و به جهان فرودين برد. زئوس به ديميتر گفت كه پرسفونه در جهان فرودين است. و به شرطي به زمين باز مي‌گردد كه چيزي نخورد، اما دانه‌ي اناري را خورد، بنابراين به او اجازه دادند كه فقط برخي از سال را به روي زمين بيايد و آن را همزمان مي دانند با سرزدن شكوفه‌ها و بقيه سال را شهبانوي هادس باقي بماند.

هادس به ندرت به سطح زمين مي‌آمد و او خدايي سنگدل و بي‌رحم، ولي در عين حال منصف بود. « هادس شهريار مردگان بود نه فرمانرواي مرگ كه يونانيان آن را تاناتوس و روميان اوركوس مي نامند» [هميلتون،35،1383].

«پلوتون را مي توان به معني توانگري دانست زيرا ثروت از اعمال زمين بدست مي‌آيد و نام هادس را مردمان از واژه‌ي ناديدني مشتق مي دانند و چون از او مي ترسند، او را "پلوتو" مي خوانند.»[نوع‌پسند اصيل، 39،1379].

پالاس آتنا(مينروا):

« يكي از 12 خداي اولومپيايي و يكي از محبوب‌ترينشان. آتنه ايزد- بانوي باكره‌ي جنگ ، صنعت، هنرها و پيشه‌هاست. او تجسم خرد، پشتيبان آتن و ديگر شهرهاست. و او را با مينروا يكي دانسته‌اند. هومر به آتنا لقب گلدئوكوپيس مي داد كه اغلب آن را چشم خاكستري معني مي كنند. اما ممكن است جغد چهر هم معني بدهد. كه اشاره‌اي به پرنده‌اي خاص است كه گاهي نيز همراه او تصوير مي‌شود.» [ ديكسون‌كندي،19،1385].

زيتون و مار را به او نسبت مي دهند. افسانه‌ي زايش آتنا نمودي از جامعه‌ي پدر سالار است كه از جامعه‌ي مادرسالار اتخاذ شده است. زئوس او را از ميان برده بود چون از پيشگويي شنيده بود كه اگر كودك يعني آتنا پسر باشد او را نابود خواهد كرد. پس در زمانيكه در كنار درياچه‌ي تريتون قدم مي‌زد، سر درد گرفت. هرمس سبب را دانست و هفايستوس جمجمه‌ي زئوس را شكافت و آتنا مسلح و بزرگ از آن بيرون آمد.

نيرنگ اسب چوبين4 در جنگ تروا، ازآتنا بود. اوديسئوس نيز پس از 18 روز سرگرداني بر سطح دريا كه گرفتار خشم پوزئيدون شده بودو كَلَكِ او را شكسته بود به كمك آتنا و لئوكوتئا بود كه توانست بر جزيره فرود آيد. در خانه‌ي خود ايتاكا آتنا او را به شكل گدايي درآورد تا نزد همسرش برود.

« او فرزند نورچشمي زئوس بود و زئوس نيزه‌ي سه سر خود را و سلاح ويرانگرش را كه آذرخش يا صاعقه نام داشت به دست وي داد. از سه الهه‌ي باكره، آتنا از همه برتربوده و او را ميدن يا باكره نيز مي ناميدند. دراشعار دوره هاي بعدي او را به دانايي ،هوش، درايت و منطق و پارسايي ستوده‌اند.» [هميلتون، 36،1383].

« هفائستوس و آتنه كه فرزندان يك پدر و مادر و با هم برادر و خواهر بودند، به علت علاقه‌ي مشتركشان به دانش و هنر جنبه‌ي اشتراكي در طبيعتشان است. هفائستوس الهه‌ي صنعت و اتنه الهه‌ي عقل در فرهنگ اساطيري يونان معنا مي دهد.» [نوع‌پسنداصيل،105،1379].

فوئبوس آپولو:

«پرستش آپولو در شكل‌گيري ويژگي‌هاي تمدن يونان سهمي اساسي دارد. او محبوب‌ترين خداي يوناني بود. « او خداي پيشگويي، دارنده‌ي قدرت سودمند و مجازات دادورانه است. او سرپرست قانوني است و انسان ها را از گناهشان آگاه سازد و آنها را نيز از آن پاك مي‌گردند. او خداي موسيقي، شعر، رقص، كمانداري و زندگي شباني است و مانند نوميوس يا چوپان و كشاورز بر محصولات و غلات سرپرستي مي كند و از رمه در برابر گرگ‌ها و بيماري، پشتيباني و حامي كشاورزان، شاعران و پزشكان است.» [ديكسون‌كندي، 8،1385].

« او همتايي در ميان خدايان اروپائي ندارد و در سلسله متون يونان – موكنايي يافت نمي‌شود. پرستشگاه وي در دِلفي در پاي جنوبي كوه پارناسوس، نزديكي چشمه‌ي كاستاليان بود كه كوه و چشمه‌ او را تقديس مي كردند و دراين جا وي را پوتيايي يا لوكسياس "مبهم" مي نامند.»[ ديكسون‌كندي، 9،1385].

آپولو گرچه مجرد بود ولي زنان فاني بسياري را دوست داشت. زماني كه او دافنه را دنبال كرد، او براي طلب كمك فرياد كشيد و به درخت غار تبديل شد و از اين رو اين درخت وقف خدا گرديد. آپولو تاجي از برگ درخت غار به نشانه‌ي غار عشق و اندوه بر سر وي نهاد. او و پوزئيدون هر دو عاشق فليسيتا بودند كه وي نزد زئوس سوگند خورد كه هميشه باكره بماند.

آپولو تير سرنوشتي را كه پاريس به سوي آشيل پرتاب كرد رارهبري كرد تا به پاشنه‌ي پايش كه تنها نقطه‌ي آسيب‌پذير او وارد شود. او خداي پيشگويي بود و مي توانست اين موهبت را به خدايان ديگر و نيز انسان‌هاي فاني بدهد.مرگ ناگهاني را به اراده‌ي او منسوب مي‌كنند.

« افسانه‌اي مي‌گويد كه آپولون كلاغ را فرستاد تا در جام او آب بياورد، اما كلاغ‌ها دير كردند و چون آپولون از آنها بازخواست نمود،دروغ گفتند. از آن پس آپولون فرمان داد كه كلاغ‌ها سياه باشند.» [ديكسون‌كندي، 8،1385].

آپولون را يوناني‌ترين خدايان دانسته‌ و گفته‌اند. او خداي موسيقي نيز هست. و خدايان اولمپ‌نشين را با نواختن چنگ طلايي‌اش شادي مي‌بخشيد.« او را خداي سيمين كمان هم خوانده‌اند و خداي كمان گير و تيراندازي نيرومند كه تيرهايش را به جاهاي بسي دور پرتاب مي‌كرده‌است. او خداي درمان دهنده است. و نخستين خدايي است كه هنردرمان را به انسان آموخت. او خداي روشني نيز هست»[ هميلتون،38،1383].

« آپولون را دليان دلوسي نيز مي‌ناميدند، كه جزيره‌‌ي زادگاهش بود. و چون اژدهايي به نام پيتون را كشته بود او را پيتاني هم مي خواندند. اسم ديگر اين خدا لي‌سيان بود كه معاني گوناگوني داشت: خداي گرگ، خداي روشنايي، خداي لي‌سيا. درداستان ايلياد او را اوراسمينيتاتي يا موش- خدا خوانده‌اند. معلوم نيست اين نام به خاطر علاقه‌ي وي به موشهاست و يا به خاطر نابود كردن آنها.»[هميلتون، 37،1383].

آپولون انسان‌هارا راهنمايي مي‌كرد تا از اراده‌ي و خواست ملكوتي او آگاه شوند و به آنها مي‌آموخت كه با خدايان سازش كنند. او نيز مثل خدايان ديگر دو انديشه‌ي متضاد ديگر در وجودش بود كه با هم در ستيز بودند. يكي انديشه‌ي خام و بدوي و ديگري انديشه‌ي زيبا و شاعرانه. موجودات بسياري را مقدس مي شمارند كه مهمترين آنها دولفين و كلاغ بود.

آرتميس يا ديانا:

« او را به صورت كانتيا مي‌شناسند كه در كوه كونتوس به دنيا آمد. خداي باكره‌ي شكار و محبوبه‌ي حيواناتي كه در جامعه‌ي مادرسالار اوليه مورد پرستش بود. او پشتيبان كودكان و جانوران كوچك و پشتيبان شكار و گياهان و خداي ماه به شمار مي‌آيد. پرستندگانش بيشتر مردم معمولي بودند. او توجه بسياري به زنان قبل و بعد از ازدواج نشان مي دهد.»[ديكسون‌كندي،27،1385].

او را آرتميس آگروترا، الهه‌ي وحشي مي دانند. پرستشگاهش در دلوس است. او را دوشيزه‌ي روستائي نيز مي‌نامند. او خواهر دوقلوي آپولون دختر زئوس و لتو است. و در بسياري موارد با او اشتراك دارد و مانند او مجرد ماند. هيپولوتوس هم او را دوست داشت. اما هنگام مرگ وي را ترك كرد.

« چون آپولون را به خورشيد- خدا شناختندو نام فويبوس را بدو دادند و آرتميس را ماه- خدا ناميدند و به فويبه معروف شد. آرتميس خداي برتر سه شهر بزرگ بود. اِفسوس ِتركيه كه مركز اصلي كيش وي بود. ماساليا كه يونانيانِ ايوني ازآسياي كهين، كيش او را بدانجا آوردند و درجنوب سيسيل كه او را آرتميس آرتوسا مي‌ناميدند.» [ديكسون‌كندي، 28،1385].

« آرتميس يكي از سه الهه‌ي باكره‌ي كوه المپ بود(آفروديت، آرتميس، هستا). آرتميس در داستان تروا نقش كوتاهي دارد. گفته مي‌شود كه ازحركت ناوگان يوناني به تروا جلوگيري كرد تا اين كه دوشيزه‌اي را برايش قرباني كردند. در بسياري از داستان‌ها او را آتشين مزاج و تند خو و كينه‌توز معرفي كرده‌اند. از سوي ديگر مي گفتند زناني كه آرام و بدون دردسر و سريع جان مي‌بازند، مرگشان بر اثر تيرهاي نقره‌اي است.»[هميلتون، 39،1383].

« اورا هكات يا هكاته هم مي خواندند وبا او يكي ميدانستند. اين الهه به سه شكل است: سلنه در آسمان، آرتميس بر زمين، هكاته دردنياي زيرين و نيز دردنياي بالدار در آن هنگام كه در تاريكي فرو رفته است. اين الهه با تاريكي سر وكار داشت و الهه‌ي گذرگاهي بود كه مي گفتند محل ويژه‌ي اجتماع جادوگران اهريمن صفت است.» [هميلتون،39،1383].

ديانا نيز مانند الهه‌هاي ديگر ميان خير و شر يا نيكي و بدي، سرگردان و مردد است كه اين حالت در تمامي خدايان ديده مي‌شود. اين الهه درخت سرو و تمامي جانوران وحشي و بويژه گوزن را مقدس مي‌دانست.

آفروديت(ونوس):

«آفروديته خداي عشق به ويژه احساس؛ زيبايي زنانه، ازدواج وباروري است. و پشتيبان روسپيان است. اورابا ونوس رومي يكي مي دانند. گرچه ريشه‌ي ونوس آشكارا متفاوت است. زيرا در اصل او پشتيبان باغ‌هاي سبزي است. كيش اوظاهراً از شرق نفوذ يافته و در شرق آستارته فنيقيان سوري و ايشتار بابلي است. يونانيان او را ذات شرق مي‌دانند و هرودت مي‌گويد كه قديمي‌ترين ضريح او اشكلون است.» [ديكسون‌كندي،460،1385].

روسپيان مقدس، دختران جواني بودند كه بنا به كيش آفروديته در خدمت وي بودند. به گفته‌ي هزيود آفروديته دركف دريا به دنيا آمده و با قطرات خون كه از اخته‌شدن اورانوس به دست كرونوس ريخته شده بارور گرديد. و او را خداي دريا مي‌داند.

« زيبايي همگام و همپاي اوست. بادها و ابرهاي طوفان‌زا دربرابر او مي گريزند. گلهاي زيبا و زمين را زيبايي و خدمت مي‌بخشد و موج‌هاي دريا مي خندند و او درخشان و روشني بخش است و ره مي‌سپرد و اگر او نباشد شادي و ظرافت و زيبايي و خوشبختي نيز نيست.»[هميلتون، 40،1385].

« آفروديته عاشق آدونيس فاني شد،و ماجراي عشق ايشان موضوع ونوس و آدونيس، نمايشنامه‌ي شكسپير گرديد. چون آدونيس كشته شد و دل او شكست، و زئوس فرمان داد كه او مي‌تواند بخشي از سال را بر روي زمين زندگي كند. و بازمانده‌ي سال را در جهان فرودين و پرسفونه بگذراند.» [ديكسون‌كندي، 47،1385].

آفروديته مسبب اصلي جنگ تروا بود. زيرا او پاريس را وسوسه كرد. داستان چنين است كه همه‌ي خدايان، به جز اريس به عروسي پلئوس و تتيس دعوت شده بودند. اديس براي انتقام سيب زرين ديسكورد را كه بر آن نوشته‌شده بود "به زيباترين" در ميان مهمانان پرتاب كرد. هرا، آفروديته و آتنا هر سه ادعا كردند كه سيب حق آنان است. زئوس براي حل مسئله به هرمس دستور داد كه اين سه الهه را به كوه ايدا راهنمايي كند تا پاريس درباره‌ي اين مناقشه به داوري بپردازد. هر كدام برهنه در برابر پاريس ظاهر شدند اما كافي نبود. بنابراين براي خشنودي پاريس هركدام عطيه‌اي وسوسه‌انگيز دادند. هرا به او قول فرمانروايي آسيا را داد. آتنه بلند آوازگي در جنگ و آفروديت قول داد كه زيباترين زن جهان را به عنوان همسرش باشد. پاريس به سود آفروديته داوري كرد و به پشتيباني او به پاريس رفته و هلن همسر منله‌ئوس را ربود و جنگ تروا آغاز شد كه در نهايت به نابودي تروا انجاميد.

هرمس(مركوري):

«هرمس را فرزند زئوس و يك پلياد يعني مايا قلمداد مي‌كنند كه خودش تجسد ايزد- بانوي بزرگ دختر اتلس و ايزد – بانوي ماماها است. كه از اوست كه هرمس، آتلانتيادس نام دارد. گفته‌اند كه او در غاري در كوه كولنه در آركاديا به دنيا آمده و ازاين رو گاهي او را كولينوس نامند.»[ديكسون‌كندي،399،1385].

هرمس پس از تولد، چند ساعت از عمرش نگذشته بود كه به پيريا رفت و چند گاو از گله‌ي آپولون دزديد. آنها را به پولوس راند و با برعكس راندن آنها، با جاي پاي وارونه، سعي كرد تا پيگردهايشان را بفريبد. سپس به كولنه رفت و چنگ را از روده‌ي گاو ساخت و آن را روي لاك‌پشت كشيد. آپولون به زئوس شكايت برد و زئوس فرمان داد كه گله را به صاحبش بر گرداند. وي چنين كرد اما آپولون كه صداي چنگ را شنيد نپذيرفت چنگ را با گاوها عوض كند. آنها دوستاني پيبند شدند و هرمس را به نزديك زئوس برگرداند تا تبرئه‌اش كند.

هرمس خدايي بر موسيقي را با آپولو شريك شد. و سپس اختراع ني را بدو نسبت داده‌اند. كه ساز مورد علاقه‌اش را پسرش پان بود. در داستان‌هاي داوري پاريس و كشاندن پريام به سوي آشيل در جنگ تروا براي گرفتن كالبد هكتور هرمس دخالت داشت.

« هرمس عاشق و فاسق آفروديته، هكاته، پرسفونه و نيز شمار بسياري از پريان و انسان‌هاي فاني بود.»[ديكسون‌كندي، 398،1385].

« به دليل مجسمه‌سازي مشهوري كه از هرمس وجود دارد، چهره‌ي او بر ما مشهورتر و آشناتر از چهره‌ي خدايان ديگر است. هرمس خوش‌اندام،زيبا و چابك بود. او كفش ها و يا صندل‌هاي بالدار به پامي‌كرد. او ايلخچي و پيام‌رسان زئوسي بود كه با چنان شتابي پيش مي تازد كه انگاراو خود میرود تا به آن فرامين عمل كند.»[هميلتون،41،1383].

شايد بين اين روايت اوليه و اين كه او خداي تجارت و بازاربود و پشتيبان سوداگري، پيوندي وجود داشته باشد. حضور وي درداستان هاي اساطيري پيش از خدايان ديگر است.

آرس(مارس):

«خداي جنگ روميان كه آن را با ستاره‌ي مارس يا مريخ(بهرام) يكي مي دانند. او خداي محبوبي نزد يونانيان نبود. ولي همتاي رومي او، مارس دومين خداي محبوب پس از پوپيتر بود و يونانيان او را دوست نداشتند و ازجنگ‌هاي بيهوده بر خلاف اهالي تراكيا كه از آن لذت مي بردند، بيزار بود.»[ديكسون‌كندي،30،1385].

كيش وي در سرزمين اصلي‌اش تراكيا مشاهده مي‌شود، خدايان ديگر از او بيزار بودند. البته به جز اريس،هادس و آفروديته. چرا كه از جنگ تنهابه خاطر خودش لذت مي‌برد. كينه‌ورز و بداخلاق بود. اما چهره‌ي جذابي داشت. در واقع در سراسر ايلياد كه داستان‌هاي حماسي و رزمي است، هميشه ازاو با نفرت ياد مي‌شود. گهگاه پهلوانان در شادي‌هاي برخاسته از جنگ آرس شركت مي جويند. اما بسيار ديده مي‌شود كه توانسته‌اند از آتش خشم و كينه‌ي اين خداي ستمگر و سنگدل بگريزند. اما هميشه در نبردها كامياب نبود. و در جنگ تروا نيز او طرف تروايي‌ها را گرفت و از هكتور، رهبرشان پشتيباني كرد.

«مكان‌هاي گوناگوني وقف اوست. مانند باغي كه در آن پشم زرين در كولحنيس آويزان است. همچنين در كشتزاري كه ياسون با دو گاو آتشين دم مجبور شد شخم بزند و با دندان‌هاي اژدهايي كه از كادموس در تب مانده بود، بذر پاشي كرد. پرندگان استومفالي كه هراكلس در خان ششم كشت وقف اوست.»[ديكسون‌كندي،30،1385].

هومر او را مرگ آفرين، دست‌هاي به خون‌آلوده و نفرت مجسم آدميزادگان دانسته است، و شگفت‌انگيز اينكه خدايي ترسو و بزدل بود و چون زخم بر مي‌داشت از شدت درد زوزه مي‌كشيد و مي‌گريخت. با وجود اين در ميدان‌هاي نبرد ملتزمين ركاب بسياري داشت. تا به اين وسيله ديگران ازديدنش احساس اعتمادبه نفس كنند.» [هميلتون،42،1383].

رومي‌ها مارس را قبل ازآرس يوناني ها دوست مي‌داشتند. رومي‌ها او را خدايي پست و زوزه‌كش نمي دانستند بلكه او راخدايي كه زرهي درخشان برتن داشت تصورمي نمودند. در يك داستان عاشق و فاسق آفروديته است و هنگاميكه در داستان‌هاي اساطيري آرس شخصيت والايي نيست. او برعكس خداياني چون هرمس و هرا و آپولو شخصيت متمايز و شايان توجهي نيست. آرس شهر و يا ولايت خاصي براي خود نداشت و پرستشگاهي نيز بنام وي نيست.« يونانيان مي گفتند: كه وي از سرزمين تراس آمده است كه سرزمين مردي گستاخ، جنگجو، و خون‌آشام در شمال‌شرق يونان بود. آنگونه كه شايسته‌ي اوست ،كه كسي را مي داشته است و با علاقه‌اي كه به سگ نشان مي‌داده است، واقعاً به اين حيوان باوفا ستم روا داشته است.» [هميلتون،42،1383].

هفااِستوس(ولكان و مول‌سيبر):

«روميان هفااِستوس را با ولكان يكي مي‌انگاشتند. گمان مي‌رود در اصل خداي آتش پيش- هلني در كنار كوه اولومپيا در لوكيا در آسياي كهين بوده باشد. كه در آنجا بخار‌هاي گاز از سوراخ‌هاي زمين بيرون مي‌زد.مقام بلندش در اولومپيا نشان از اهميت فلزكاري در جامعه عصر مفرغ دارد كه سلاح‌ها و ابزار‌ها وسايل جادويي بودند. او همانند ديگر ايزدان فلزكار تصور مي‌رفت كه لنگ باشد.»[ديكسون‌كندي،403،1385].

آفروديت همسر وي بود كه يكي از سه الهه‌ي زيباروي است. او خداي مهربان و دوست‌دار صلح و آرامش هست و مورد احترام نيز بودند.

«بنابر يك افسانه‌ وي برادر آرس و هبه، پسر زئوس و هرا بود. با آنكه برخي باوردارند كه او تنها پسر خوانده‌ي هرا در پارتنوگنوئوس است. و ازاين ايزد- بانوي همانند آتشي كه از زمين بيرون جسته است، او كه ضعيف و لنگ بود، مادرش او را از اولومپوس به دريا انداخت. تتيس و اورونومه خدايان دريا اورا در مغارهاي نگهداري كرد. پس از9 سال هرا بازگشتش را به اولومپوس خوش‌آمد گفت. و او آنجا آهنگري خود را به راه‌انداخت. اما باز به دست زئوس از اولومپيا رانده شد. هفا‌اِستوس بار ديگر به اولومپوس بازگشت. ميان زئوس و هرا ميانجي شد و براي انها كاخي ساخت و سپس هفااِستوس اولومپوس را ترك كرد.»[ديكسون كندي، 403،1385].

مي گويند هرا هفااِستوس را به چشم و هم چشمي زئوس كه آتنارا بوجد آورده بود، زادهاست. پس فناناپذيران و خدايان زيبارو واقعاً زشت‌رو بود. او لنگ هم بود.

«آتنا و او هردو پشتيبان صنايع دستي بودندو اين صنعت دوشادوش كشاورزي در بنياد و اعتلاي تمدن سهمي به سزا داشت. او حامي آهنگران و ابزارمندان بود و آتنا نيز حامي بافندگان و هرگاه كودكان را رسماً به درون سازمان شهري مي‌پذيرفتند، هفااِستوس در تشريفات مربوط به اينكار حضورمي‌يافتند.»[هميلتون،44،1383].

هستيا(وستا):

« بزرگترين دختر كرونوس و رئا، نخستين فرزندي بود كه پدرش او را قي كرد. ايزد بانوي اجاق و در زمانی كه نگهداري و آوردن آتش سخت بود اهميت والا در خانه‌ها داشت. او در كيش خود اهميت بسزائي يافت. ولي پرستش او فردي بود و اسطوره‌اش بيشتر خانگي به شمار مي رود. بعدها ديونوسوس در سلسله‌ مراتب اولومپيايي جاي او را گرفت كه نشان از جامعه‌ي كه روز به روز به پدرسالاري مي‌رود، است.» [ديكسون‌كندي، 401،1385].

اين الهه مثل زئوس و آتنا و آرتميس باكره بود. او بسيار شاخص و مهم نيست. و در اساطير سهمي ندارد. هر شهر يك اجاق ويژه و مخصوص هستيا داشت كه هيچ وقت آتش آن را خاموش نمي كردند. در روم شش كاهنه‌ي باكره كه آنها را وستال- مامورآتش- مي خواندند، از آتش پاسداري مي كردند تا خاموش نشود

.تروا:

« نيمه‌خدايان درنتيجه‌ي آميزش با خدايان اولومپي با زمينيان به وجود مي‌آيند كه نژادي والا دارند و برآنند كه خلق و خوي اولومپي خود را كه از اجداد آسماني خويش به ميراث برده‌اند، بر مخلوقات زمين تحميل كنند و همين برتري طلبي و فزون‌خواهي اينگونه نيمه‌خدايان است كه شالوده‌ي داستان تروا را تشكيل مي‌دهد.» [صادقي،9،1374].

حماسه‌ي خونين تروا كه در كشمكش ميان تخيل و واقعيت‌ها و افسانه و تاريخ دست وپا مي‌زند و آن چنان با توهم و واقعيت در هم آميخته است كه جدا كردن حوادث آن نه تنها در سرتاسر داستان بلكه در جزء جزء آن امكان‌پذير نيست. و در نهايت بصورت تراژدي وحشتناك متجلي است.

حكيمي مي‌گفت: "هيچ افسانه‌اي به دور از حقيقت نيست".

هومر در كتاب ايلياد، نه تنهابه علل بروز جنگ اشاره‌اي ندارد، بلكه از بيان سرانجام آن نيز دريغ مي‌ورزد. و تنها به شرح و تفسير دلاوري‌ها و زور‌آزمايي‌هاي پهلوانان متخاصم، آن هم در مقطع معين از دوران طولاني سلسله جنگ‌هاي تروا، خواننده‌ي خود را در گيرودار حوادث رهامي‌سازد. اما حماسه‌ي اوديسه مربوط به شرح حوادث بازگشت اوديسئوس، يكي از قهرمانان يوناني از ميدان جنگ تروا است. كه در آن نيز شاعر هيچ اشاره‌اي به نحوه‌ي پايان جنگ و سرانجامِ قهرماني كه با دلاوري خود صفحات زرين ايلياد را آراسته‌اند؛ ندارند.

« هومر به اشاره‌اي كوتاه از خويش و عصر زندگي خويش دريغ مي‌ورزد. حوادث تروا در سيصد‌سال پيش از تولد هومر در آسياي صغير روي داده و ماخذ هومر در بازپردازي وقايع جنگ وجود داستان‌هاي متعددي است كه پس از وقع، سينه به سينه نقل‌گرديده، به دست هومر ضبط و جاوداني شده‌اند.»[صادقي،12،1374].

اگر در حوادث و افسانه‌هاي وقوع‌يافته‌ي هريك از الهه‌گان بنگريم، به گونه اي آنها را در داستان تروا درگير مي‌بينيم. درواقع الهه‌گان در تمام زندگي بشر دخيل هستند و گاه ياري رسان و گاه شكست‌دهنده‌ي آنانند. تروا را مي‌توان با قضاوت پاريس بر سه زيبايي 3 الهه‌ي آفروديت، هرا و آتنا بررسي نمود. وعده‌ي آفروديت، پاريس را وسوسه و به جنگ كشاند تا زيباترين زن دنيا را به همسري داشته باشد.

در طول جنگ و پايان آن الهه‌ها به قهرمانان ياري مي‌رسانند و يا آنها را از هدفشان دور مي‌سازند و تمام الهه‌ها را مي‌توان به گونه اي در اين افسانه‌ها دخيل دانست.

در طول متن ها اشاره هايي به چگونگي فعاليت آنها در جنگ تروا شده و غرض از اين مبحث يادآوري حماسه‌ي بزرگ است

.نتيجه‌گيري:

« انسان در روزگار باستان هميشه در چنبر چرخ گرفتار نبود و سرتاسر زندگي‌اش در معرض تركتازي زمان قرار‌نداشته است. اين طرد و انكار، اين خصومت و دشمني، صرفاً نتيجه‌ي گرايش‌هاي محافظه‌كارانه‌ي جوامع بدوي نيست. بلكه به عقيده‌ي ما جا دارد كه اين استخفاف تاريخ را و اين واپس‌زني زمان ناسوتي مستمر را گونه‌اي از ارزيابي ويژه‌ي پيشينيان از مساله حيات بنگريم كه مي خواستند از اين رهگذر بهزندگيانسان ارزشي ماوراءالطبيعي ارزاني دارند.»[الياده، 20،1387].

اسطوره هاي يونان از شهرت والايي برخوردارند واساطيرنويسان به زيبايي و كمال هنري اهميت فوق‌العاده قائل بودند. و در داستان‌هايشان سعي در ايجاد زيبايي در دنياي باستان مي نمايند. در اسطوره‌هاي ايشان كاهنان و مردگان تصويري متفاوت از ديگر اساطير دارند. اديسئوس در مقام يك شاه، زماني كه يك شاعر ويك كاهن در مقابل او بودند، كاهن را كشت و قدرت كلام شاعر را براي هميشه جاودانه ساخت.

آثار شگفت‌انگيز و غبار گرفته‌ي شكوه و عظمت باستاني، رهروان درنگ كننده‌‌ي يك گروه ملكوتي و آسماني از دنياي دوري كه آمده‌اند دم مي‌زنند، از تالارهاي رها‌كرده‌ي ملكوتي و اولومپي.

الهه‌گان جايگاه‌والايي در اسطوره‌ي يوناني دارند كه بزرگترين آنها، الهه‌گان اولومپ نشين است. اينان فرزندان و خواهران و برادران زئوسند. البته شمار خدايان يونان زيادبود ولي فقط عده‌ي كمي از آنها در داستان‌هاي اساطيري پديدار مي‌شوند. به بياني ديگر، اساطير يونان مي‌خواهند به ما ثابت كنند كه نژاد انسان از دير باز و از دوران بسياركهن داراي فكر و انديشه و احساس بودهاست.

تمدن يونان و داستان و ادبيات و تفكر يونان بي‌نظير است. همانگونه كه هرودت ميگويد:

"نژاد هلنيك يا يوناني از ديرباز به خاطر هوش و درايت سرشارش و پرهيز از مهمل‌گويي، ازوحشيان ممتازاست"

.:با همکاری :زهرا کامرانی

پي‌نوشت

بند‌هشن: ازواژه‌ي يوناني در "زايش گيتي" و در فارسي اسم مصدر از "دادن" درمعني "آفريدن"

مگايرا: يكي از ارينوها يا فوري‌ها، با موهاي مارمانند، دختران بالدار مادر- زمين ازخون ريخته‌شده‌ي اورانوس بر زمين به دنيا آمدند.

هزيود: شاعر اخلاقي يونان كه در حدود 700 پ.م شكوفا شد. يكي از نخستين شاعران يوناني است كه اندكي پس از هومر به‌سر مي‌برد. روزها و كارها از زندگي در ييلاق سخن مي گويد. [ديكسون‌كندي،401،1385].

اسب چوبين: يونانيان براي نفوذ در شهر تروی، اسب بزرگي را كه يك ترفند نظامي بود و به اسب تروا نيز مشهور است، ساختند وپس از ده‌سال تروانابود شد. انديشه‌ي ساختن اسب چوبين متعلق به اديسئوس يا آتنه بود. اسب بزرگي بود كه 23 قهرمان بزرگ يونان در آن جاي گرفتند و به داخل شهر هجوم برده و آن را سوزاندند

.منابع:

"تروا در كشاكش بيداد خدايان"، صادقي،فريدون، چاپ اول1374، انتشارات فكر روز.

"اسرار يونان باستان"، سكوره، ادوارد، مترجم؛فاميان،علي،چاپ اول1379، انتشارات انوشيروان.

"اسطوره هاي يوناني"، رزنبرگ،دونارو،مترجم؛عبدالله‌نژاد،مجتبي،1374، انتشارات ترانه.

"بازگشت جاودانه اسطوره"، الياده، ميرجا، مترجم؛ سركاراني،بهمن،1378، نشر قطره.

"سيري در اساطير يونان باستان"، هميلتون،اديت، مترجم؛ شريفيان،عبدالحسين، چاپ اول1376، چاپ دوم1383، انتشارات اساطير.

"دانشنامة اساطير يونان وروم"، كندي،مايك ديكسون، مترجم؛بهزادي، رقيه، 1385، انتشارات طهوري.

"ماثورات اساطير‌الاولين"، نوپسنداصيل،سيدحسين، 1376، انتشارات پرسش. ‌

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 7:44  توسط سبحانعلی فروزنده  |